p5

دفتر مرکزی یاقوت سیاه
نور آبی و سردِ دفتر بنگچان، تنها منبع نور اتاق بود. بنگچان پشت میز بزرگش نشسته بود و عکس‌های تازه رسیده را روی میز پهن کرد.او با انگشتان بلندش، روی عکس مینهو که در حال غذا دادن به آن دخترِ کوچک بود، مکث کرد. چشمان بنگچان، که همیشه سرد و بی‌روح بودند، حالا با برقی از کنجکاوی و چیزی شبیه به تحسین درخشیدند.او عکسِ دوم را برداشت؛ عکسی که مینهو، با آن چهره‌ی سنگی و ترسناک، مثل یک فرشته‌ی محافظ، دختر را در آغوش گرفته بود.بنگچان زیر لب گفت، در حالی که لبخند مرموزی بر لبانش نقش بسته بود: «پس اینه… تنها چیزی که باعث می‌شه لی مینهو، پادشاهِ اونتورین، از تخت پادشاهیش پایین بیاد؟ یک دختر…؟»
*روز بعد*
ساختمانِ شرکتِ “اونتورین”، بنایی عظیم از فولاد و شیشه‌ی سیاه بود که مثل یک قلعه‌ی مدرن در قلب سئول ایستاده بود. یونا، با آن ظاهرِ ظریف و شکننده‌اش، تضاد عجیبی با فضای سرد و اداری آنجا داشت. او روی گوشه‌ی میز کار بزرگِ مینهو نشسته بود، پاهایش را کمی تکان می‌داد و با چشمان سیاهش که حالا کمی از درخششِ دیشب را بازیافته بودند، با دقت به مینهو نگاه می‌کرد. مینهو، پشت میز بود و با اخمی غلیظ و چهره‌ای جدی، پرونده‌های معامله‌ی یاقوت سیاه را ورق می‌زد.مینهو نگاهش را از پرونده گرفت، لبخندی بی‌نهایت نرم و پدرانه بر لبش نشست و دستش را دراز کرد تا تار مویی از صورت یونا را پشت گوشش بزند. «پرنسس کوچولو، من باید برم برای نیم ساعت توی جلسه باشم. می‌خوای برگردی خونه یا اینجا میمونی؟»یونا سرش را کمی کج کرد و با صدای ملایمش گفت:«همین‌جا می‌مونم لینو.»مینهو پیشانی‌اش را بوسید، کتش را مرتب کرد و با ابهتی که تمام کارکنان را به لرزه می‌انداخت، از اتاق خارج شد. اما فضای بسته و سکوتِ دفتر، خیلی زود حوصله‌ی یونا را سر برد. او از روی میز پایین پرید و تصمیم گرفت کمی در محوطه قدم بزند.در همین حال، بنگچان در سالن انتظار طبقه مدیریت نشسته بود. او با کتی مشکی و تیپی که قدرتِ مطلقش را فریاد می‌زد، خیره به خروجیِ آسانسور بود. او برای نهایی کردن جزئیات معامله آمده بود، اما هدف واقعی‌اش این بود که بفهمد چه کسی می‌تواند آن شب مینهو را به راحتی از سرِ میز معامله بلند کند.ونا، در حالی که دست‌هایش را در جیب هودی‌اش فرو برده بود، بی‌خیال از اینکه در قلبِ قلمرو دشمن قدم می‌زند، به سالن انتظار رسید. بنگچان سرش را بلند کرد. چشمانش روی یونا قفل شد. در اولین نگاه، فقط یک دختر جوانِ قدکوتاه دید، اما وقتی یونا کمی نزدیک‌تر شد، بنگچان متوجه موهای مشکیِ بسیار بلندِ او و آن فرم چشم‌های کشیده‌ی خاصش شد.
دیدگاه ها (۰)

p6

p7

p4

p3

p1

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط